تاريخ: پنج شنبه 25 فروردين 1394
ساعت: 14:56امپراطورممممممم یه خواهش دارم نگو نه لطفا
برگرد فقط همین برگرد تا ببینی همه چی درس میشه مثه روزه اولش خیالت راحت فقط برگرد
برگرد تا سرمو بالا بگیرم بگم دیدید امپراطورم برگشت...
نظرات شما عزیزان:
من عقابی بودم
که نگاه یک مار، سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم
که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم،
من عقابی بودم...
پاسخ:مرسی از اینکه اومدید بازم به ما سر بزنید در ضمن مطلبتون هم خیلی زیبا بود
که نگاه یک مار، سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم
که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم،
من عقابی بودم...
پاسخ:مرسی از اینکه اومدید بازم به ما سر بزنید در ضمن مطلبتون هم خیلی زیبا بود
وبلاگ خیلی خوبی داری عزیزم.gif)
پاسخ:مرسی عزیزم بازم به ما سر بزن
.gif)
پاسخ:مرسی عزیزم بازم به ما سر بزن